تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


معرفی کتاب "پیر دختر"  

 
عنوان کتاب: پیر دختر
نویسنده: انوره دوبالزاک
مترجم: محمد جعفر پوینده
محل نشر: تهران
ناشر: اشاره
سال نشر: 1383
 این کتاب از طرف مترجم چنین تقدیم شده است:
تقدیم  به اصغر، مسعود و جهانبخش سرفراز که مظهر انسانیت و ایثارند و به افتاب که در کویر زادگاهم به وجودم گرما بخشید و اینک شادی زندگانیم گشته است.
برشی از پیشگفتار کتاب پیر دختر:
   سده نوزدهم ، سده انقلاب ها و نابغه هاست، دوران به گور سپردن لاشه پوسیده فئودالیسم، اشرافیت و کلیسای حامی آنان که ب

ادامه مطلب  

این متن قابل نامگذاری نیست ، حتما بخوانید  

وقتی فقط تویی و کسی که قلبت برایش می زند شرایط فرق می کند
چنین موقعتی یعنی باید عشق را فریاد کشید
معشوق را سخت در آغوش کشید
و
غرور را پله ای کرد زیر پنجه های ظریف دخترانه برای پیشقدم شدم در بوسیدن یار
وقتی بعد از یک دلتنگی عمیق و روزهای سخت بی دل بودن
چند دقیقه ای با او تنها هستی باید دست هایت را بیندازی دور گردنش و چلپ چلوپ ماچش کنی
باید همه دلتنگی هایت را خلاصه کنی در چند دقیقه تنهایی
باید آنقدر قربان صدقه اش بروی که یادش برود تو همان دختر مغر

ادامه مطلب  

574  

نمیدونم خوشیای دنیا برا من بیشتر یا تلخیاش...
چندروز پیش که داشتم از دانشگاه میومدم  تو فلسطین کنار پیاده رو توخیابون داشتن ی دختر پسر دست تو دست هم راه میرفتن تو دلم گفتم خوشبحالشون حتما دارن کلی حرف قشنگ میزنن...رسیدم جلو کافه وی که پیاده رو و خیابون بهم وصل میشن اونا اومدن تو پیاده رو من داشتم میرفتم تو خیابون یهو شنیدم پسر به دختر گفت من وضع مالیم خوب نیست...انگار که آسمون شد آوارو از بالای سرم افتاد رومن و لهم کرد بغض گلوم گرفت چرا همه وقتی

ادامه مطلب  

574  

نمیدونم خوشیای دنیا برا من بیشتر یا تلخیاش...
چندروز پیش که داشتم از دانشگاه میومدم  تو فلسطین کنار پیاده رو توخیابون داشتن ی دختر پسر دست تو دست هم راه میرفتن تو دلم گفتم خوشبحالشون حتما دارن کلی حرف قشنگ میزنن...رسیدم جلو کافه وی که پیاده رو و خیابون بهم وصل میشن اونا اومدن تو پیاده رو من داشتم میرفتم تو خیابون یهو شنیدم پسر به دختر گفت من وضع مالیم خوب نیست...انگار که آسمون شد آوارو از بالای سرم افتاد رومن و لهم کرد بغض گلوم گرفت چرا همه وقتی

ادامه مطلب  

 

قلبم درد میگیرد 
وقتی تورا میبینم و دل می زنم 
اما
باید ارام بگیرم 
بیدل باشم
من پیش تو سربه راه ترینم
دلم یک هل از سمت خدا می خواهد
تا ک اینبار
بجای شنیدن از بی کسیت 
خودم همه کست شوم 
خودم مرحم دردت شوم
این همه جرئت و استقامت از یک دختر بعید است 
ولی
من
با همه متفاوتم
دوستت دارم
عزیز جانم

ادامه مطلب  

 

قلبم درد میگیرد 
وقتی تورا میبینم و دل می زنم 
اما
باید ارام بگیرم 
بیدل باشم
من پیش تو سربه راه ترینم
دلم یک هل از سمت خدا می خواهد
تا ک اینبار
بجای شنیدن از بی کسیت 
خودم همه کست شوم 
خودم مرحم دردت شوم
این همه جرئت و استقامت از یک دختر بعید است 
ولی
من
با همه متفاوتم
دوستت دارم
عزیز جانم

ادامه مطلب  

289.  

شده بار ها نا امید شیم ولی نشده بخوایم لحظه ایی از هم دور شیم 
مثه هر دو زوج خوشبخت هر روزی که بحثمون شده (که جزئی از زندگیه) شبش کنار هم عاروم شدیم. درسته برای ما این فاصله ی زمینی معنی و مفهمومی نداره ولی ما باهم هر نشدنی رو شدنی میکنیم.
اگه پسر بارونی نبود من هیچ وخت نمیتونستم یه مادر خوب برای این زندگی باشم .اون طور که از اول خوندین اینجارو. همسر من خیلی منو خوب بزرگ کرده.درس هایی به من داده که حتی شاید پدر و مادرمم بهم یاد ندادن.
همه یه روز میر

ادامه مطلب  

پشت صحنه ای از عاشقانه های کتاب!  

سال های بلوا کتابی به قلم عباس معروفی که شش ماه آخر سلطنت رضا خان را روایت می کند و وقایع شهریور ماه را ،دوران قحطی زده تاریخ پشت احوالات و حال و هوایی عاشقانه با تفاسیری از عشقی مثلثی روایت می شود نا امنی و دزدی ،تجاوز به دختران جوان توسط افسران روسی،قحطی و جذام.
اوضاع آشفته جامعه را با قانون وحشیانه قدرت و ثروث به معنای برتری روایت می کند ، با تکیه دائم بر داستان قدیمی که دختر پادشاه عاشق مرد زرگر شده بود اما پسر وزیر او را میخواست و در تب عش

ادامه مطلب  

پشت صحنه ای از عاشقانه های کتاب!  

سال های بلوا کتابی به قلم عباس معروفی که شش ماه آخر سلطنت رضا خان را روایت می کند و وقایع شهریور ماه را ،دوران قحطی زده تاریخ پشت احوالات و حال و هوایی عاشقانه با تفاسیری از عشقی مثلثی روایت می شود نا امنی و دزدی ،تجاوز به دختران جوان توسط افسران روسی،قحطی و جذام.
اوضاع آشفته جامعه را با قانون وحشیانه قدرت و ثروث به معنای برتری روایت می کند ، با تکیه دائم بر داستان قدیمی که دختر پادشاه عاشق مرد زرگر شده بود اما پسر وزیر او را میخواست و در تب عش

ادامه مطلب  

 

دیروز دختری را دیدم که مادر بزرگش میخواست برای رفع امور سایر اعضای خانواده دختری که هنوز هجده سالش هم نشده بود رو به عقد پیرمردی در بیاره که در قبال قبول عقد خونه شصد متری به نام مادر بزرگه بکنه...و مادر بزرگ قبول کرد...
و دختر در غفلت ان دو خود را از پنجره پایین انداخت و مرد...
 
 
چه امتحان دشواری...
خدا به ما رحم کند...
 
االهی من لی غیرک
.

ادامه مطلب  

 

دیروز دختری را دیدم که مادر بزرگش میخواست برای رفع امور سایر اعضای خانواده دختری که هنوز هجده سالش هم نشده بود رو به عقد پیرمردی در بیاره که در قبال قبول عقد خونه شصد متری به نام مادر بزرگه بکنه...و مادر بزرگ قبول کرد...
و دختر در غفلت ان دو خود را از پنجره پایین انداخت و مرد...
 
 
چه امتحان دشواری...
خدا به ما رحم کند...
 
االهی من لی غیرک
.

ادامه مطلب  

به پل بند ...  

 
به پلبند می روم گندم بکارم              خبر از دختر بیگم بیارم
به ضق چیشکای دوست و دشمن                طنو و تیشه و هیزم بیارم
**********
به پلبند می روم مِندَو بکارم               خبر از خوهَر خسرو بیارم
هزاران دوست و دشمن در کمین اند          گل پژمرده را اِشطَو بیارم؟
**********
به پلبند می روم که نان بیارم              خبر از خوهَر رحمان بیارم
خبر از خوهَر رحمان چی باشه                    مُرُم که زیره از کرمان بیارم
**********
به پلبند می روم ش

ادامه مطلب  

به پل بند ...  

 
به پلبند می روم گندم بکارم              خبر از دختر بیگم بیارم
به ضق چیشکای دوست و دشمن                طنو و تیشه و هیزم بیارم
**********
به پلبند می روم مِندَو بکارم               خبر از خوهَر خسرو بیارم
هزاران دوست و دشمن در کمین اند          گل پژمرده را اِشطَو بیارم؟
**********
به پلبند می روم که نان بیارم              خبر از خوهَر رحمان بیارم
خبر از خوهَر رحمان چی باشه                    مُرُم که زیره از کرمان بیارم
**********
به پلبند می روم ش

ادامه مطلب  

یهویی...  

بابا لنگ دراز عزیز...
میشه منم بهتون بعضی وقتا نامه بنویسم؟؟؟
نه به عنوان کس دیگه ای...
مثلن مثل دختر شما و جودی...
خب میدونی؟بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی باشه که
به حرفاش اهمیت بده...با اینکه شاید در مقابل حرفاش قراره سکوت کنه...
بابا لنگ دراز...
میشه دعام کنی؟؟؟
یه لنگ درازی خیلی ناراحتم کرد...

ادامه مطلب  

یهویی...  

بابا لنگ دراز عزیز...
میشه منم بهتون بعضی وقتا نامه بنویسم؟؟؟
نه به عنوان کس دیگه ای...
مثلن مثل دختر شما و جودی...
خب میدونی؟بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی باشه که
به حرفاش اهمیت بده...با اینکه شاید در مقابل حرفاش قراره سکوت کنه...
بابا لنگ دراز...
میشه دعام کنی؟؟؟
یه لنگ درازی خیلی ناراحتم کرد...

ادامه مطلب  

اون مث بقیه تک سلولیهای مذکر نیست  

دیروز با دیدن لری ادلر عزیزم ، حس کردم میتونم تمام هوش و حواسمو روی این موضوع بزارم تا بتونم هر کلمه و هر متنی که تو ی ذهنم یا از دهنم بیرون میاید تقدیمش کنم
از لحن و مدل موهاش خوشم میاد  ، البته این تنها دلیلی نیست که بهش علاقه مند شدم ، من به خاطر اینک وقتی متنیو مینویسه و فک میکنه افتضاحه سرشو میاره بالا و بهم نگاه میکنه و دوباره انگار چیزی به ذهنش اومده  ازش خوشم میاد یا به خاطر اینک وقتی دارم با مهدی (استادم ) درباره کتابایی که هفته ی پیش به

ادامه مطلب  

اون مث بقیه تک سلولیهای مذکر نیست  

دیروز با دیدن لری ادلر عزیزم ، حس کردم میتونم تمام هوش و حواسمو روی این موضوع بزارم تا بتونم هر کلمه و هر متنی که تو ی ذهنم یا از دهنم بیرون میاید تقدیمش کنم
از لحن و مدل موهاش خوشم میاد  ، البته این تنها دلیلی نیست که بهش علاقه مند شدم ، من به خاطر اینک وقتی متنیو مینویسه و فک میکنه افتضاحه سرشو میاره بالا و بهم نگاه میکنه و دوباره انگار چیزی به ذهنش اومده  ازش خوشم میاد یا به خاطر اینک وقتی دارم با مهدی (استادم ) درباره کتابایی که هفته ی پیش به

ادامه مطلب  

اخبار  

این تیتر خبر رو بخونید بعد بریم برای ......
خبرگزاری تسنیم نوشت: "دختر جوانی که برای خارج کردن کیستی در شکمش به یکی از متخصصان زنان و زایمان اصفهان مراجعه کرد، وقتی به هوش آمد متوجه شد که این پزشک به اشتباه تنها کلیه او را از بدنش خارج کرده است."
بله دیگه ... همه ترمز بُریدن .. ملت همه با هم دربست مستقیم ته دره مهمونی مرگ 
 

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

اون روی سکه ای هم وجود داره  

هیچ وقت فکر نمی کردم موفقیت و پیشرفت هر روزه ی آدمها تا این اندازه باعث آزار و اذیتم بشه و از دیدن اونها توی حرص و جوشهای مدام غلط بزنم و از درجا زدنهای خودم کلافه بشم.نمی دونم شاید اگه همین الان صدای هدیه,دختر خاله ی چهار سالم رو بشنوم که بهم میگه "دایی هادی" یا صدای خنده های مهدیس هشت ساله به گوشم برسه که همیشه با خنده هاش حال و روزم رو عوض می کنه,اون وقت کمی هوا آفتابی تر از حالا بشه.

ادامه مطلب  

اون روی سکه ای هم وجود داره  

هیچ وقت فکر نمی کردم موفقیت و پیشرفت هر روزه ی آدمها تا این اندازه باعث آزار و اذیتم بشه و از دیدن اونها توی حرص و جوشهای مدام غلط بزنم و از درجا زدنهای خودم کلافه بشم.نمی دونم شاید اگه همین الان صدای هدیه,دختر خاله ی چهار سالم رو بشنوم که بهم میگه "دایی هادی" یا صدای خنده های مهدیس هشت ساله به گوشم برسه که همیشه با خنده هاش حال و روزم رو عوض می کنه,اون وقت کمی هوا آفتابی تر از حالا بشه.

ادامه مطلب  

متن نامۀ دختر بچه هفت ساله به مدیرعامل گوگل و پاسخ مدیر عامل به وی  

 کلویی که به کامپیوتر و روبات علاقه‌مند است، دوشنبۀ گذشته این نامه را به مرکز گوگل در «درۀ سیلیکون» در جنوب شرقی سانفرانسیسکو ارسال کرد.وی در تشریح قابلیت‌های خود برای اشتغال در گوگل نوشت به کامپیوترعلاقه‌مند است و خودش یک تبلت دارد که با آن بازی می‌کند و پدرش به تازگی برایش یک بازی گرفته است که باید در آن، یک روبات را به حرکت درآورد.در نامه کلویی آمده است معلم‌هایش در مدرسه از وضعیت تحصیلی او خیلی راضی هستند و به پدر و مادرش گفته‌اند وی

ادامه مطلب  

متن نامۀ دختر بچه هفت ساله به مدیرعامل گوگل و پاسخ مدیر عامل به وی  

 کلویی که به کامپیوتر و روبات علاقه‌مند است، دوشنبۀ گذشته این نامه را به مرکز گوگل در «درۀ سیلیکون» در جنوب شرقی سانفرانسیسکو ارسال کرد.وی در تشریح قابلیت‌های خود برای اشتغال در گوگل نوشت به کامپیوترعلاقه‌مند است و خودش یک تبلت دارد که با آن بازی می‌کند و پدرش به تازگی برایش یک بازی گرفته است که باید در آن، یک روبات را به حرکت درآورد.در نامه کلویی آمده است معلم‌هایش در مدرسه از وضعیت تحصیلی او خیلی راضی هستند و به پدر و مادرش گفته‌اند وی

ادامه مطلب  

ولنتاینم مبارکه :|  

یکی از همکلاسی های کارشناسی ام زنگ زد گفت فامیل یکی از دوستهام میخواهد مرمت بخواند و من شماره تو را دادم که زنگ بزند کمکش کنی ! تشکر کردم از محبتش که این خبر مسرت بخش را بمن داده و قطع کردم. 
روز ننگین زندگی من از همان تماس شروع شد. عصرش دختری دلبر زنگ زد که از قضا اسمش هم مریم بود. گفت معماری پیام نور کتول آباد سفلی خوانده و مصر است که ارشدش را تهران قبول شود. به گوشش رسانده اند که مرمت کنکور عملی ندارد و احتمال قبولی اش بالاتر است. من هم کلی توصی

ادامه مطلب  

 

دلخوره ازمن دلخورهکارت اشتب بود زهرا از همون اول ک باهاش صمیمی شدی از همون موقع ک باهاش دردودل کردی بزرگترین اشتباهو مرتکب شدی وقتی شرایط بعل بعشو زندگیشو دیدیو بیشتر باهاش جور شدی اشتباه کردی خطا کردی دل دادی خطا کردی تو این 15روز هرروز و هرروز بیشتر وابسته شدی بیشتر بهش اعتماد کردی گه زدی ب خودت گه زدی ب افکارت ب حریمت خیلی چیزارو نادیده گرفتی ک خارج از خط قرمز زندگیت بودچش تو چش شدی دلت لرزید وقتی ک بهونه بیدار شدن اول صب و دانشگاه رفتنت ا

ادامه مطلب  

 

دلخوره ازمن دلخورهکارت اشتب بود زهرا از همون اول ک باهاش صمیمی شدی از همون موقع ک باهاش دردودل کردی بزرگترین اشتباهو مرتکب شدی وقتی شرایط بعل بعشو زندگیشو دیدیو بیشتر باهاش جور شدی اشتباه کردی خطا کردی دل دادی خطا کردی تو این 15روز هرروز و هرروز بیشتر وابسته شدی بیشتر بهش اعتماد کردی گه زدی ب خودت گه زدی ب افکارت ب حریمت خیلی چیزارو نادیده گرفتی ک خارج از خط قرمز زندگیت بودچش تو چش شدی دلت لرزید وقتی ک بهونه بیدار شدن اول صب و دانشگاه رفتنت ا

ادامه مطلب  

اینو زدم تا بدونی ..  

" اگر چه خیلی داغونه ... حُرمتی داره این خونه ...زدم که جای حلقه مون رو صورتت خونه کنه .." :|
+ این حلقه داستانِ هیجان انگیز و پُر پیچ و خَمی پُشتش هست . که بعدا ..حتما.. تعریفش می کنم . فقط این و بدون که با این حلقه من یک بار با یک دختر ازدواج کردم و دخترم هم الان حدود شیش سالش باید شده باشه ..
 

ادامه مطلب  

هیجکس اونی که فکر میکنه نیست !  

امروز رفتم ازمایش دادم ، وقتی اون خانومه با دماغ غوزیش اومد تا ازم خون بگیره ، با دیدن سوزن یهو رنگم پرید ، حالم بد شد ! یکی نیس بم بگه دختر ، تو کی انقد سوسول شدی ؟ ولی خب فقط همه این ضعف و حال بدم برا یکی دو ثانیه بود ، وقتی سرنگو کرد تو پوستم یه گرمای خیلی زیادی تو تمام تنم منتشر شد و حس کردم اهنگ the yaers of 2525 تو ذهنم پخش شد ...
بعدش هم که بیرحمانه بهم یه لیوان یکبار مصرف دادن و دستشویی رو با دستشون نشون داد و اینگونه بود که من حس کردم چه قدر زمستون ه

ادامه مطلب  

طاقت نداری ببینی. ..میدونم ! این همه طاقتُ صبوری از من!  

صد دفه از خواب بیدار شدمو همش کابوس میدیدم.  . 
خدا خودت بخیر کن.  . 
خودت مواظب ِ خانوادم ُ داداشیم باش.  . خودت مواظب ِ من باش  . . 
اللّه ِ عزیزم.  . . 
 
 
+ طاقت نداری ببینی میدونم.  ..این همه طاقتُ صبوری از من!  / صبوری ؛ چاوشی  . .
 
* صد دفه خواستم بنویسم برای ِ مامانش ، نسیم خیلی دختر ِ محکمیه.  .  خیلی هم به شما وابسته س.  . اصلاً نگران نباشین هر چی باشه اولین محرمش شما هستین.  . اما دوباره پاکش کردم.  .. گفتم که چرا

ادامه مطلب  

باید بگویم آنقدر ژلوفن بخور که خوابت ببرد ...  

مامان ها وقتی یکدفعه در اتاق بچه هایشان را باز میکنند و یک لیوان چایی،یا یک بشقاب کیک یا میوه دستشان است دو حالت بیشتر ندارد...یا بچه شان دارد کار مهمی انجام میدهد یا خودشان کار مهمی با آنها دارند...در اتاقم باز شد و من کار مهمی انجام نمیدادم که مامان وارد شد.با یک بشقاب میوه یا یک لیوان چایی یادم نیست.فقط مامان وارد شد و گفت میخواهد یک راز به من بگوید.رازی ک همه ی مامان ها یک روز باید به دخترانشان بگویند.نشست روبرویم و آرام شروع کرد به حرف زدن:دخ

ادامه مطلب  

باید بگویم آنقدر ژلوفن بخور که خوابت ببرد ...  

مامان ها وقتی یکدفعه در اتاق بچه هایشان را باز میکنند و یک لیوان چایی،یا یک بشقاب کیک یا میوه دستشان است دو حالت بیشتر ندارد...یا بچه شان دارد کار مهمی انجام میدهد یا خودشان کار مهمی با آنها دارند...در اتاقم باز شد و من کار مهمی انجام نمیدادم که مامان وارد شد.با یک بشقاب میوه یا یک لیوان چایی یادم نیست.فقط مامان وارد شد و گفت میخواهد یک راز به من بگوید.رازی ک همه ی مامان ها یک روز باید به دخترانشان بگویند.نشست روبرویم و آرام شروع کرد به حرف زدن:دخ

ادامه مطلب  

نفس گرم خانم مسن  

در کوچه ی ما یک خانم مُسنی که قران یاد می داد و همچنین در ماه رمضان ها قرائت قران خانم ها در آنجا برگزار می شد و ایشان غلط گیر قران خانم ها بود. و دعای ایشان خیلی گیرا بود .بعضی از خانم های جوانی که پشت سرهم سقط جنین داشتند به منزل این خانم می آمدن تا دعایشان کند. ایشان 10نفراز دختر هایی که به سن 9سال رسیده را به خانه ی خود می اورد و خانم جوانی که سقط جنین داشت نیز به اتاق ایشان می آمد و یک نخ محکم که یک قفل ریز داشت به دور کمر آن زن جوان می بست و دعایی

ادامه مطلب  

صبوریم کمه ، مهربونیم زیاده!  

عکس چشمام رو که گرفت رم دوربینو در آورد و زد به لپ تاپ. از پشت مانیتور بهش خیره شدم و منتظر بودم شروع کنه به حرف زدن. مثل همیشه اول گفت ماشالا به مژه هات. ریمل نزنی خرابشون کنی ها. لبخند زدم و گفتم چشم :) نگاهشو ازم گرفت و چشماشو تنگ کرد. فهمیدم که زوم کرده رو عکس چشمم و داره بررسی می کنه. گفت اینطور که مشخصه داروی قبلی که بهت دادم کم خونی رو تا حد زیادی کنترل کرده و ... تند تند حرف می زد و منم سرمو به نشانه تایید تکون می دادم. گفت کم خوابی داری آره ؟ با

ادامه مطلب  

صبوریم کمه ، مهربونیم زیاده!  

عکس چشمام رو که گرفت رم دوربینو در آورد و زد به لپ تاپ. از پشت مانیتور بهش خیره شدم و منتظر بودم شروع کنه به حرف زدن. مثل همیشه اول گفت ماشالا به مژه هات. ریمل نزنی خرابشون کنی ها. لبخند زدم و گفتم چشم :) نگاهشو ازم گرفت و چشماشو تنگ کرد. فهمیدم که زوم کرده رو عکس چشمم و داره بررسی می کنه. گفت اینطور که مشخصه داروی قبلی که بهت دادم کم خونی رو تا حد زیادی کنترل کرده و ... تند تند حرف می زد و منم سرمو به نشانه تایید تکون می دادم. گفت کم خوابی داری آره ؟ با

ادامه مطلب  

بفاطمطة وابوها  

سال پنجم بعثت، موقع وضع حمل، خدیجه فرستاد پی چند تا از زن‌های قریش اما، هیچ‌کدام حاضر نشدند بیایند. پیغام داده بودند:”آن روز که به تو گفتیم با محمد ازدواج نکن، برای حالا بود.”
خدیجه از درد به خود می‌پیچید که چند تا زن وارد اتاق شدند. نشستند اطراف رخت‌خواب. چهار زن گندم‌گون، بلندبالا و باوقار. خدیجه بهت‌زده نگاه می‌کرد، یکی از آن‌ها گفت:” نترس! ما از طرف خدا برای کمک به تو آمده‌ایم من ساره، همسر ابراهیم هستم، آن یکی آسیه، دختر مزاحم، است

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1