تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


روز استقلال

منزل یکی از خواهرهایم دور هم نشسته بودیم. رویا گفت: تو تنها راهت اینه که بری و خودت خونه جدا بگیری.

خب، آرزویم همین بود، جرقه ای در فکرم زد.

به نوریان که از شمیرانیهای قدیم بود گفتم: تکیه رو میشناسی؟ جواب داد: آره، چطور؟ گفتم: یه سر بریم تا اونجا....

رسیدیم به سربالایی، گفت: ماشینم مثل خودم جون نداره (با اصرار بر حفظ مردانگیش ادامه داد) نه که جون نداره، مثل خودم پیر شده دیگه. گفتم: مشکلی نیست، 10 دقیقه صبر کنی برمیگردم.

هشت تا پله زیرِ همکف، با صاحبخانه رفتیم پایین، نگاهی کردم، گفتم شرایط قبوله. لبخندی زد، گفتم الان باید چیکار کنم؟ جواب داد: بریم قرارداد بنویسیم. گفتم: پولم نقده، عصر میام. با همان لبخند گفت: یه بیعانه بذار و عصر بیا. 50000 تومان پول داشتم، دادم....

با نوریان برگشتیم اداره، رفتم از بانک پول گرفتم، آمادهء قرارداد شدم. آن زمان اینترنت خیلی دمِ دست نبود که بتوانم نوع قرارداد و شرایط آنرا بخوانم، اولین قرارداد جدی عمرم بود.

عصر رفتم منزل صاحبخانه، خانهء گرم و خانوادهء صمیمی ای داشت. اجاره نامه را دستی نوشتیم، یک صفحه و همه امضاء کردند. کلید را تحویلم داد : مبارکه، ایشالا صاحبخونه بشی....

رفتم پایین، لیستی از خریدها نوشتم، موکت، قابلمه، بشقاب، قاشق و چنگال، گاز و....

و کلا 1 میلیون پول باقی مانده بود.

با بابا جر و بحثم شده بود و با هم قهر بودیم. یک روز جمعه حوالی ظهر که بابا بیرون رفته بود، زنگ زدم آژانس، تلویزیون و سینما خانگی را که از قبل خریده بودم بار ماشین کردم و رفتیم.

بعد از ظهر رفتم از تجریش موکت خریدم، صورتی روشن. موکتها را برش زدم و پهن کردم، خانهء 40 متری تازه داشت خانه می شد. دیروقت بود. یک ملحفه روی زمین انداختم، باقی موکتها را لوله کردم و زیر سرم گذاشتم.

نهم شهریور هشتاد و پنج، به قول آپونی؛ روز استقلال من بود.

پانزدهم شهریور مجبور به استعفا شدم! و من ماندم و بیکاری و هزینه های خانهء اجاره ای!!! سخت بود، خیلی سخت، ولی قوی تر شدم، ولی نمردم!!! شش ماه حتی یخچال ندارم، ولی اتفاقی نیفتاد!

حدود ده روز بعد برای بردن کتابهایم رفتم خانه. شب بود، حوالی ساعت 9، در را باز کردم، مادرم مشغول نماز بود. از فشارها خسته بودم، وسط نماز، بغلش کردم و گفتم: دلم برات تنگ شده بود. بغض هر دومان ترکید...

کتابها را جمع کردم و برگشتم.

ماهها جواب تلفن بابا را نمیدادم تا اینکه بعد از چند ماه آشتی کردیم و به خانهء من آمد.

امروز آپونی باز به من گفت: تو باید ... بخونی، این تو خون توئه. گفتم: ده سال لازم داره که به اونجا برسم. بیخیال شانه هایش را بالا انداخت و گفت: خب! گفتم: میدونی امروز چه روزیه؟ جواب داد: نه... و من در جوابش تمام قصهء بالا را تعریف کردم. گفتم: دقیقا ده سال پیش بود و الان باید به ده سال بعد فکر کنم....