تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


باغ کیوی

من معمولا از آن دسته آدمهایی هستم که پیروی از راه و رسم همه، به مذاقم خوش نمی آمد. این را خیلی وقتها میگفتم و شاید شاهدش بیرون آمدن از یک شرکت بزرگ با پست پر طمطراق مدیریتی به امید کار کردن در یک گلخانه و همان زمان، 5 سال گیاهخواری باشد. من خیلی وقتها با خیلی باورها میجنگم، باور اینکه فلان چیز خوب یا بد است یا فلان کس چه دارد و چه ندارد یا آن یکی چه کار کرد و چه کار نکرد. خیلی وقتها کاری هم با دلایل بقیه ندارم. مهم همیشه چیزهایی ست که بتواند یه مسئله را به خودِ من ثابت کند.

من همیشه به اطرافیانم میگفتم که نمیتوانم عمری را در نارضایتی سپری کنم. نارضایتی از کار، از خانواده، زندگی و... و خیلی وقتها برای این جنگهایم، بهای سنگینی هم پرداختم. اما حداقل همیشه دلم به این خوش بوده که زندگی کردم، آنطور که خواستم.

چند وقتی است با آپونی مشغول خواندن کتاب "خیره به خورشید" هستیم. این کتاب را قبلا خوانده ام و نام این وبلاگ هم به همین مناسبت اسم مشابهی دارد. اما خواندن دوباره اش - به قول مجریهای تلویزیون - چیزی از ارزشش کم نکرده.

قبلا گفته بودم که این کتاب، در مورد اضطراب مرگ و غلبه بر آن است. کتاب را که میخواندیم، فقط یک سئوال پس ذهنم میگشت "مگر چند سال زنده ام که آنطور که دوست ندارم زندگی کنم؟" چند سال دیگر باید بگذرد و من در حسرت بلوار پر درخت و هوای ناب فلان شهر باشم. یا چند سال دیگر باید بگذرد که صبحها با نگرانی دیر رسیدن به محل کارم و کسر و از حقوق و نگاههای سنگین مدیرانم زندگی کنم؟ چند سال باید بگذرد و من هنوز حسرت طبیعت گردی داشته باشم؟ به عکسها نگاه کنم و آه بکشم که "کاش می شد مرخصی بگیرم"

پدرم باغبانی دوست دارد، شکار میکرد، زنبور دار بود و رویایش باغ کیوی ست. اما پنجاه سال از زندگیش را گذاشت و هنوز دارد میگذارد برای کاری که هیچکدام از اینها نیست! و من میدانم، روزی که برود که شاید خیلی دور نباشد، تصویر باغ کیوی را در چشمانش خواهم دید، باغ کیوی در یکی از کوهپایه های آستارا.

زمانی که تصمیمم برای شروع کار در گلخانه قطعی شد، رفتم دیدنش. گفتم: بابا، من و یکی از دوستام میخوایم یه گلخونه رو دوباره راه بندازیم.
حتی نگاهم نکرد، سیگارش را گیراند، به دیواری که عکس بزرگی از پدرش را قاب گرفته زل زد و گفت: فک نمیکنم ازش چیزی در بیاد. 

بحث را ادامه ندادم و زود رفتم. اما میدانم و شما هم میدانید چه در دلش گذشت.

امشب وسط همان صحبتها با آپونی و زل زدنهای من به چراغهای پارک، از من پرسید: فک میکنی رضایت از زندگی چیه؟ فرصت نشد جواب بدهم، اما برای من رضایت از زندگی روزیست که کار و تفریح و زندگی روزمره ام با هم فرق نداشته باشند. روزی که برای استراحت، از کارم نزنم و برای کار کردن، از استراحتم.